obd
JM School Tools - шаблон joomla Авто
Smaller Default Larger

دخترک آوازخوان


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود


دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک

پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند.

دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد .

به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد .

دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید .

همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد .

دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند.

در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبری نیست . بسیار ترسید و شروع به گریه کردن نمود .

اما هر قدر گریه کرد کسی به دادش نرسید . از گریه کردن خسته شد .

کمی با خود فکر کرد با خود می گفت: خدایا چه کار کنم؟ کدام سمت بروم ؟ خانواده خودم را از کجا پیدا کنم .

شروع کرد به نفرین کردن پروانه و به دور برش نگاهی کرد اما  پروانه را ندید .

او خودش را کاملا تنها حس کرد و ناچار شد به فکر راه چاره باشد .

از کتاب علوم بعضی چیزها را که می توان سمت شمال را فهمید به خاطر آورد و با علم ناقصی که داشت

سمتی را به عنوان شمال انتخاب کرد و قدم در راه گذاشت تا به سمت پدر و مادرش راه بیفتد.

ساعتی بود که مسیری را طی می کرد خسته شده بود و دلش می خواست با کسی صحبتی بکند ُ اما کسی نبود .

دخترک زمزمه ای را شروع کرد و بعد از مدتی صدایش را بلند کرد و آوازی سرداد .

در جنگل صدایش پیچید تا آن روز دخترک از نعمت آواز خوش خودش خبری نداشت و باخود گفت : من چه صدای قشنگی دارم .

همینطور آواز می خواند و جلو می رفت اما هیچ خبری از پدر و مادرش نبود .

دخترک خسته و نا امید شده بود آواز خود را قطع کرد و نشست.

دخترک ناامید شده بود اما با خودش فکر کرد حتما مسیر یابی او اشتباه بوده

چون اصلا او اینهمه از پدر و مادرش دور نشده بود که اینهمه به دنبال انها راه می رود .

با خود گفت نکند که گمشده باشد و هیچگاه نتواند آنها را پیدا کند سرش را بالاگرفت و متوجه حضور پرنده های زیادی شد

که بالای درختان هستند به چپ و راست نگاه کرد دید حیوانات زیادی دور و برش را گرفته اند و انگار منتظر اتفاقی هستند.

دخترک با خود گفت : چرا اینهمه حیوان در اینجا هست نکند همایش و جلسه دارند .

دختر بلند شد و راه افتاد این بار از ترس خود شروع به آواز خواندن کرد و راه خود را ادامه داد .

در طول مسیر متوجه حرکت حیوانات به سمتی شده که خودش در حرکت بود .

آواز را قطع کردیکی از پرنده ها پرید و در جلوی را ه او قرار گرفت و گفت دختر خانم چه آواز خوبی داری

هیچ پرنده ای نمی تواند صدای تو را در بیاورد و به زیبایی تو آواز بخواند . جنگل در عمرش آوازی به خوبی آواز تو ندیده است .

واقعا هم آواز دخترک زیبا بود .

پرنده گفت : تو از کجا آمده ای و اینجا چه می کنی . دخترک جواب داد من به همراه خانواده ام به جنگل برای تفریح آمده بودیم

و حالا من آنها را گم کرده ام . پروانه ای را دنبال کردم و از آنها دور شدم و حالا  راهم را که آمده بودم گم کردم .

پرنده صوتی زد و همه پروانه ها آنجا حاضر شدند . روبه پروانه ها گفت کدام یک از شما با این بچه بازی می کردید .

یکی از پروانه ها جلو آمد و با ترس و لرز گفت : من بودم .

پرنده گفت : مطمعن هستم که تو می توانی به این دخترک کمک کنی .

پروانه گفت : مگر چه شده است .

پرنده گفت : این بچه وقتی با تو بازی می کرده از پدر و مادرش دور شده و الان راهش را گم کرده است .

فکر می کنم تو بتونی به او کمک کنی تا او پدر و مادرش را پیدا بکند.

پروانه گفت : آری من می توانم پدر و مادر او را پیدا کنم . پروانه پرواز کرد و به آنها گفت

دنبال من راه بیفتید دخترک و حیوانات به دنبال پروانه راه افتادند بعد از ساعتی

به محلی که پدر و مادر دخترک در آنجا پیک نیک راه انداخته بودند رسیدند .

اما از پدر و مادر دخترک خبری نبود.

همه حیوانات به دور و بر خودشان نگاه کردند تا شاید بتوانند اثری از پدر و مادر دخترک پیدا کنند .
 
حیوانات هر چه  گشتند اثری پیدا نکردند . دخترک گفت اگر تا جاده اصلی بتوانم خودم را برسانم می توانم راه خانه را پیدا کنم .

یکی از پرندگان گفت : همینجا همگی استراحت کنید من سر و گوشی آب بدهم و برای شما خبر می آورم .

پرنده  پر زد و از آنجا دور شد. طولی نکشید که پرنده سراسیمه بازگشت و به آنها خبر خوشی را آورد

و گفت چند صد متر آنطرف تر پدر و مادر دختر بچه دنبال دخترشان می گردند .

من به آنها خبر دادم و آنها الان به اینجا می رسند .

بعد از چند لحظه پدر و مادر دخترک به پیش دخترک رسیدند و پس از گریه و زاری با همدیگر از  از آنها خداحافظی کردند

ولی همه حیوانات تقاضاکردند که هر هفته دخترک به جنگل بیایند و دخترک برای


آنها آوازی بخواند .
 
پدر و مادر و دختر خانم از همه حیوانات  تشکر کردند و خواستند که به خانه خودشان برگردند .

تازه پدر مادر دخترک متوجه شدند که دخترک با آواز خوشی که داشته سبب شده که توجه حیوانات را جلب کرده

و آنها متوجه گمشدن دخترک شده و به آن کمک کنند .

پدر و مادر دخترک از اینکه دخترشان صاحب آواز خوشی هست خیلی خوشحال بودند .

خانواده خوشبخت با خداحافظی از حیوانات به خانه خودشان رفتند .

آنها روزهای تعطیل به جنگل می رفتند تا به قول خودشان عمل کنند و خود نیز خوش بگذرانند.

خواندن 28 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « سیب معجزه گر سلطان جنگل »

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.