obd
JM School Tools - шаблон joomla Авто
Smaller Default Larger

کتاب قصه گو

یکی بود یکی نبود



 روزی روزگاری پسر بچه ای بود که پدر و مادرش را همان ایام کودکی از دست داده بود .

 تنها بازمانده او خاله اش سرپرستی او را به عهده گرفته بود .

خاله اوایل با پسر بچه مهربان بود .


بعدها در اثر شرایط ناجور عصبی به  فردی بسیار عصبی و خشن تبدیل شد.

پسر بچه جایی جز پیش خاله نداشت و سن کم باعث می شد کسی به او کار ندهد و مجبور بود که این وضع را تحمل کند .

وضعیت پسر روز به روز بدتر و بدتر می شد او تمام روز را با رعب و وحشت در نزد خاله کار می کرد.

بارها از دست خاله کتک خورد اما بیچاره اصلا حرفی نمی توانست به کسی بگوید .

خاله پسر را روز به روز بیشتر اذیت می کرد. یک روز خاله پسر را به اتاقی منتقل کرد

که بسیار تاریک و نمور و بد بو و پر از موش و سوسک بود .

پسر شبها نمی توانست بخوابد چون سوسکها و موشها آرامش را از او گرفته بود .

روزی از روزها پسر کوچولو کارهایش را زود تمام کرده و  ساعتی زود تر به اتاقش آمد.

تابحال روز روشن به اتاقش نیامده بود و همیشه روزها را با سختی تا آخر شب کار می کرد .

از روشنایی روز استفاده کرده و خوب اتاق را نگاه کرد و متوجه شد در نزدیکی جای خواب او کتابی است

که سالها خاک خورده و در گوشه ای افتاده است .

کنجکاو شده و کتاب را برداشت و خاک آنرا کنار زد .  صفحه ای را باز کرد در صفحه چیزی نوشته نشده بود

ولی با باز شدن کتاب صدایی دلنشین به گوشش رسید .

با باز شدن صفحات دیگر این جریان تکرار می شد . پسر متوجه شد که کتاب با باز کردن صفحاتش قصه ای را شروع می کند.

هر شب پسر پس از یک کار طاقت فرسا به سراغ کتاب می رفت و صفحه ای از آنرا باز می کرد و قصه ای شروع می شد .

پسر باشنیدن قصه به خوابی آرام فرومی رفت و خواب های خوبی به سراغش می آمد و

دیگر از موش و سوسک و ازار و اذیت آنها خبری نبود.

 روزی خاله پیشنهاد کرد پسر اتاقش را به نزدیکی اتاق خاله منتقل کند .

پسر ناراحت شد و نگران از اینکه نکند خاله  از ماجرای کتاب قصه گو باخبر شود .

خاله چند روزی بود که دزدکی به کنار اتاق پسر می رفت و از ماجرا خبر دار شده بود و

همین هم بود که حال خاله خوب شده  بود و به پسر خواهرش مهربانی می خواست بکند .

خاله ماجرای کتاب را فهمیده بود و نگرانی پسر کوچولو بی جا بود .

خاله به پسر خواهرش گفت من در این روزهای گذشته خیلی با تو کار بدی کردم و از تو می خواهم مرا ببخشید

و الان حال من خوب شده و تنها دلیلش صبور بودن تو و کتاب قصه گویی است که تنها تو متوجه وجود آن شده ای  .

پسر خاله را بغل کرد و  با چشمانی گریان خاله را بوسید و گفت او را بخشیده است .

از آنروزبه بعد  باهم زندگی شیرینی را آغاز کردند .

خواندن 32 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « میمون پرحرف سیب معجزه گر »

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.